|
اینم بچه های تحریریه
در آخرین ساعتهای روز ۲۸ اسفند ماه بلاخره تونستیم حقوق هامون رو بگیریم.به خاطر همینه که بچه ها لبخند زنان آخرین ساعتهای ۸۴ را در کنار هم گذراندن. + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 12:15 توسط مانی راد |
بلاخره این سال تمام شد.اگرچه پر بود از ناخوشی ها و سختی ها. پر بود از اتفاقات بسیار بد.حالا با نگاهی امیدوار به آینده آغاز میکنیم و سال آینده را سالی پر از امید میدانیم و....... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 11:38 توسط مانی راد |
چقدر خنده دار است که در این روز های آخر سال،جایی که کمترین بهانه ای برای پای کوبی برای فرا رسیدن چیزی مثل بهار وجود ندارد شاهد شادمانی هایی باشیم که به مناسبت آزادی یک قاتل سابق و نماد مظلومیت در امروزباشیم.اینروزها من فکر میکنم که ما هیچ گاه ملتی عمیق نبوده ایم،چرا که حافظه تاریخی مان را سالهاست از دست داده ایم. شاید از همان روزهایی که شاعران ما در روزگاران ماضی رسا ترین منظومه ها را برای جلادترین حاکمان مغول و یا تازی می سرودند گویا اصرار زایدالوصفی برای فراموش کردن تمام جنایت هایی داشتند که خود به چشم دیده بودند. انگار گریزی نیست.همه ما باید از آزادی اکبرگنجی خوشحال شویم. + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 12:57 توسط مانی راد |
دلم گرفته قرار است سال سگ باشد این سالی که می آید.سال سگ کشان،سال سگ صفت کشان. بی تردید سال آینده سال سگ کشی است.ومن چقدر دلم نمی خواهد که بخندم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 15:54 توسط مانی راد |
شاید این آخرین یادداشت امسال باشد. فقط علاوه بر رخوت این روزها که در همه جا دیده می شود یادی از گذشته چندان بد نیست. بزرگ مردی که در تاریخ این سرزمین مثل خورشیدی می درخشد و ورای تمام نامها و حزب ها و جبهه ها فروزان است.دکتر محمد مصدق.شاید قبل از تبریک سال نو باید با تبریک ملی شدن صنعت نفت که حاصل زحمات اوست این روزها را زیبا کرد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 15:23 توسط مانی راد |
باران همیشه بین من و تو تکرار میشود و چقدر خندیدی آنروز وقتی که + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 17:42 توسط مانی راد |
تو را آفتاب می خوانند
تو را ماه با غروب ماه، آفتاب بر می آید و با غروب آفتاب ، ماه با غروب تو آه ................... + نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384 16:31 توسط مانی راد |
چقدر تولد خوب است. مثل یک نوزاد چشم باز کنی و با حیرت اطرافت را ببینی.اگر در این به دنیا آمدن هم تنها باشی تقریبا یک فاجعه است.اما حالا که من چشم باز کردم و قدم به دنیای blogfa گذاشتم اندکی جرئت پیدا کردم.اخر می دانید آزاده که خودش حدودا شش ماهی هست که در آن پرسه میزند و به تعبیر من دیگر یک جوری پیر این وب است دستم را گرفت و آورد به اینجا.من هم حالا دیگر حیران نیستم.به لطف او راه رفتن را یاد گرفته ام.
وخیلی خوشحالم که تولد من با بهار ۸۵ تقریبا همزمان است.راستش فرزند بهار بودن خیلی حال میدهد.آنهم در این روز های بی نهایت زمستانی.......... + نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384 14:15 توسط مانی راد |
|