امروز برای چندمین بار کتاب«یوزپلنگانی که با من دویده اند» را خواندم. دوباره همان اتفاقی افتاد که چند سال پیش. تصاویر و توصیف های بی بدیل این کتاب هوش از سرم برد. بیژن نجدی در حالی این داستان ها را نوشت که خود احساس می کرد که چندان خوب نیستند. آن گونه که شمس لنگرودی می گوید اگر او نبود شاید تعدادی از آثارش از جمله «سپرده به زمین» به کلی از بین می رفت.
شمس داستان جالبی را تعریف می کند. شبی او مهمان بیژن نجدی بود. تعدادی از دوستان بیژن هم بودند. نجدی داستان «سپرده به زمین» را که تازه نوشته بود در آن جمع می خواند. همه از او انتقاد می کنند و می گویند که این داستان، چندان ارزش ادبی ندارد. بلاخره در این میان شمس به او می گوید که این داستان شاهکار است و خودش هم ترتیب انتشار کتاب توسط نشر مر کز را می دهد.
و حالا وقتی یوزپلنگان را مطالعه می کنیم متوجه می شویم که این داستان تا چه اندازه زیباست. من البته هیچ کدام از کارهای بیژن را به اندازه «تاریکی در پوتین» دوست ندارم. این داستان یکی از زیباترین کارهای اوست.
فقط کافی است به یاد داشته باشید که در جایی بیژن نجدی نوشته است:
مگر آدم می تواند چشم هایش را ته رودخانه باز کند؟ آنجا تاریک نیست؟ گیاه ندارد؟ ماهی چطور؟ از آن زیر می شود آسمان را دید که حتما آبی نیست. ته آب چطور می شود فهمید که امروز چند شنبه است؟ نباید صداهای زیادی داشته باشد. آنجا گوش های آدم پر مورچه نمی شود و کرم ها و مارمولک ها توی دهان آدم وول نمی خورند. زیر سقفی با گچ بری های آب، در اتاق هایی با دیوارهای آب، هیچکس نمی تواند بفهمد که دیگری دارد گریه می کند.
از بیژن نجدی ممنونم که روزهای زیبای بسیاری را به ما هدیه کرده است.
|
+| نوشته شده توسط
مانی راد در جمعه نهم آذر 1386
|