نمی توانم این روزهایم را با این شعرها شروع نکنم.
چه اوراق تا خورده ی این روزها
چه نامه هایی که در باد خوانده ای
همیشه چیزهایی که باشی / هست
نه آسمان همیشه بارانی نگرانمان می کند
نه درازای تمام این خیابان ها
تنها
بگذار بپرسم
چرا چشمهای شعله ورت گرمم نمی کند؟
شعر/ خیابان/ نگرانی
یک بار موهای تو بر پیشانی
یک بار استکانی چای بر میز
همیشه چیزهایی هست.........
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 23:44 توسط مانی راد
|
می توانم تو را پهن کنم بر شن های ساحل و
آب کوبه های پیاپی
می توانم تصویرت کنم
به هیات وطنی در تاراج
یا به شکل بمب های شیمیایی
که دوست نداشته ام هرگز
می توانم سرت داد بکشم
و مانند دیوانه های بسیار دیوانه
از خانه بیرونت بیاندازم
همه این ها را می توانم اگر که بخواهم
فقط نمی دانم
به ته سیگار ها
پنجره ناگشوده این روزها
و شیرین و فرهاد قالی چه پاسخی بدهم
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 19:58 توسط مانی راد
|