
این جنگل
این رودخانه
این آسفالت
این هم پیاده رو
حالا تا دلت بخواهد خیابان هست
و نوار های ممتدی که ما را تا سر حد گم شدن پیش می برد
فقط نمی دانم
نوازش دستانت اگر نبود
حالا چرا در این همه خیابان
من گم شدم...................
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 12:24 توسط مانی راد
|
باران همیشه بین من و تو تکرار میشود و
تو می گویی که سرد ترین فصل سال دستهای تو بود
جاده از خطوط و تنهایی لبریز و
ما دست در دست هم سفر بودیم
"که افق انتهای چشمهای توست"؟
هنوز هم رد پای تو در خیابان شریعتی باقی ست که می گفتم
"چشمانت شعله های جهنم را از سکه می اندازد"
چقدر خندیدی آنروز
چقدر خندیدی!
وقتی که ساعت نداشتیم و
تا رفتن همیشه چند دقیقه وقت مانده بود
اما قهوه ها که سرد می شدند تو می رفتی
حالا هر وقت که ساعت می پرسم چند دقیقه به تو مانده است
وقتی که
چشمانت شعله های جهنم را از سکه بیاندازد
باران به رد پای تو نخواهد رسید و
من همیشه
همیشه
دیر می کنم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 17:42 توسط مانی راد
|
تو را آفتاب می خوانند
تو را ماه
با غروب ماه، آفتاب بر می آید و
با غروب آفتاب ، ماه
با غروب تو
آه ...................
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384 16:31 توسط مانی راد
|