تبليغاتX
alatiti
در زندگی انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست
 شعری از سالهای دور

این جنگل
این رودخانه
این آسفالت
این هم پیاده رو
حالا تا دلت بخواهد خیابان هست
و نوار های ممتدی که ما را تا سر حد گم شدن پیش می برد
فقط نمی دانم 
       نوازش دستانت اگر نبود
            حالا چرا در این همه خیابان 
                من گم شدم...................

|+| نوشته شده توسط مانی راد در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385  |
 شعری دیگر از همان سالها
باران همیشه بین من و تو تکرار میشود و
تو می گویی که سرد ترین فصل سال دستهای تو بود
جاده از خطوط و تنهایی لبریز و
ما دست در دست هم سفر بودیم
"که افق انتهای چشمهای توست"؟
هنوز هم رد پای تو در خیابان شریعتی باقی ست که می گفتم
"چشمانت شعله های جهنم را از سکه می اندازد"

چقدر خندیدی آنروز
چقدر خندیدی!
وقتی که ساعت نداشتیم و
تا رفتن همیشه چند دقیقه وقت مانده بود
اما قهوه ها که سرد می شدند تو می رفتی
حالا هر وقت که ساعت می پرسم چند دقیقه به تو مانده است

وقتی که
چشمانت شعله های جهنم را از سکه بیاندازد
باران به رد پای تو نخواهد رسید و
من همیشه
               همیشه
                         دیر می کنم

|+| نوشته شده توسط مانی راد در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384  |
 شعری از سالهای دور
تو را آفتاب می خوانند

تو را ماه

با غروب ماه، آفتاب بر می آید و

با غروب آفتاب ‌، ماه

با غروب تو

آه ...................

|+| نوشته شده توسط مانی راد در شنبه بیستم اسفند 1384  |
 
 
بالا