|
مثل غریبه ای که دور افتاده باشد از خانه من در این خانه کوچک که از رنگهای تیره پر است اسیرم. مثل کسی که راه خود را گم کرده و تنها مامن اش همین چند خطی است که از سر بی حوصلگی و دل گرفتگی نوشته می شود . چقدر دلم برای شعر های محمد الماغوت تنگ شده که غریب ترین شاعر دنیاست. در این روزهای پر از بی حوصلگی آیا راهی برای زیستن و شادمانه زیستن هست؟ مرا نجات بده از این رخوت ای الهه شعر!!!!!! + نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385 19:21 توسط مانی راد |
این فوتبال چیز عجیبی است.تمام زندگی همه ما را در بر گرفته است. + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 18:55 توسط مانی راد |
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385 13:37 توسط مانی راد |
من از مدتها پیش منتظر این اتفاقی که دیروز افتاد بودم. اینکه ناگهان عده ای تفنگ بدست در ابتدا به جان مردم بیفتند و پس از چندی هم به جان مسئولان. اگر تا دیروز این روند به کندی به پیش می رفته از این به بعد یه شدت تند و تندتر می شود. متاسفانه تابو شکسته شده است هر روز باید منتظر اتفاق جدیدی باشیم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 14:56 توسط مانی راد |
این روزها اتفاقات چنان با سرعت می آیند و می گذرند که تصور می کنم حتی اگر یک روزنامه ۳۲ صفحه ای داشتم و زمان هم به غایت فراخ بازهم کم بود برای وقایع نگاری اینروزها. ماجرای فوتبال زنان و مشاور احمدی نژاد ، پرونده انرژی هسته ای و ماجرا های جذاب حاشیه ایش،مجادله مراجع و احمدی نژاد و ..... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 10:49 توسط مانی راد |
بلاخره وبلاگ اختصاصی من راه افتاده است. از این پس می توانید مرا در آنجا پیدا کنید.مانی راد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 15:59 توسط مانی راد |
درک این واقیت شاید تلخ باشد اگر بدانیم آخرین کورسویی که قرار بود ما را در برابر هجمه های ناهنگام و گاه غافلگیر کننده نظامیان مصون بدارد ، در این روزها در ازدحامی از یاس و ناامیدی خاموش می شود.گیرم تنها بهانه حذف"قانون حفظ حریم خصوصی افراد جامعه" از زبان کریمی راد وزیر دادگستری تکراری بودن دانسته شود. اگرچه تا پیش از این هم هیچگونه مصونیتی در برابر تهاجم نیرو های متعدد نداشتیم اما پیمودن راه پر فراز نشیبی که ما را به این قله نه چندان آج رسانده بود، وقتی به زور تحمل مصائب باشد دیدن بچه ای ناقص بسیار درد آور است. انگار باید دوباره این مسیر رفته را دوباره بپیمائیم و دم بر نیاوریم.انگار برای راحت بودن در خانه خود دوباره قرار است از جاده پر فراز و نشیب تحولات اجتماعی بگذریم و معلوم نیست که در کجای تاریخ دوباره به این نقطه برسیم. + نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385 19:45 توسط مانی راد |
دوباره سالی نو را آغاز کردیم و آنقدر در آن به این در و آن در می زنیم تا این سال هم که بویی از تازگی ندارد کهنه شود و تقریبا یازده ماه دیگر وقتی به هم می رسیم بگوئیم سال نو مبارک.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 12:52 توسط مانی راد |
اینم بچه های تحریریه
در آخرین ساعتهای روز ۲۸ اسفند ماه بلاخره تونستیم حقوق هامون رو بگیریم.به خاطر همینه که بچه ها لبخند زنان آخرین ساعتهای ۸۴ را در کنار هم گذراندن. + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 12:15 توسط مانی راد |
بلاخره این سال تمام شد.اگرچه پر بود از ناخوشی ها و سختی ها. پر بود از اتفاقات بسیار بد.حالا با نگاهی امیدوار به آینده آغاز میکنیم و سال آینده را سالی پر از امید میدانیم و....... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 11:38 توسط مانی راد |
شاید این آخرین یادداشت امسال باشد. فقط علاوه بر رخوت این روزها که در همه جا دیده می شود یادی از گذشته چندان بد نیست. بزرگ مردی که در تاریخ این سرزمین مثل خورشیدی می درخشد و ورای تمام نامها و حزب ها و جبهه ها فروزان است.دکتر محمد مصدق.شاید قبل از تبریک سال نو باید با تبریک ملی شدن صنعت نفت که حاصل زحمات اوست این روزها را زیبا کرد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 15:23 توسط مانی راد |
چقدر تولد خوب است. مثل یک نوزاد چشم باز کنی و با حیرت اطرافت را ببینی.اگر در این به دنیا آمدن هم تنها باشی تقریبا یک فاجعه است.اما حالا که من چشم باز کردم و قدم به دنیای blogfa گذاشتم اندکی جرئت پیدا کردم.اخر می دانید آزاده که خودش حدودا شش ماهی هست که در آن پرسه میزند و به تعبیر من دیگر یک جوری پیر این وب است دستم را گرفت و آورد به اینجا.من هم حالا دیگر حیران نیستم.به لطف او راه رفتن را یاد گرفته ام.
وخیلی خوشحالم که تولد من با بهار ۸۵ تقریبا همزمان است.راستش فرزند بهار بودن خیلی حال میدهد.آنهم در این روز های بی نهایت زمستانی.......... + نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384 14:15 توسط مانی راد |
|