تبليغاتX
alatiti - چقدر راه رفتن و رفتن و رفتن
در زندگی انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست
 چقدر راه رفتن و رفتن و رفتن
این کوچه که انتهایی ندارد برای رفتن و رفتن و بازنگشتن. این کوچه که فقط یک کوچه است. چرا اینهمه راه رفتن و قدم زدن و به جایی نرسیدن. نه درختی، نه شاخی و نه حتی سبزه ای. این کوچه فقط یک کوچه است که انتها ندارد برای رفتن.
*
دیروز صبح از خواب برخاستم. مثل هر روز صبح شوق خوردن نسکافه از تخت هل ام داد پائین. همان اول صبح دوش گرفتم و لباس پوشیدم. در کوچه به هیچ چیز نگاه نکردم. نه درخت ترکه ی دم در و نه به یخ های ریز و درشت که به آرامی آب می شد. بعد از ۳۰ دقیقه سر کار بودم. دوباره همان شوخی ها و خنده ها و کار و کار و کار. ساعت ۹ مثل هر شب دوباره راه افتادم خانه. گرمای مطبوع شومینه و شامی که سرد می شود بی آنکه به آن لب بزنی و به هوای یک فیلم خوب پرسه زدن در تلویزیون. مثل همیشه مجبور می شوی به آرشیو خودت رجوع کنی و فیلمی خوب ببینی.
فردا هم همین طور
پس فردا هم همین طور
ماه ها به همین شیوه
و یک راه بی پایان خسته کننده را رفتن چقدر زجر آور است.
***
این کوچه که انتهایی ندارد برای رفتن و رفتن و بازنگشتن.
زندگی من چقدر شبیه همه کوچه های این شهر غبار گرفته لعنتی هستند. کوچه هایی بی روزن که فقط برای رفتن ساخته شده اند نه لحظه ای درنگ کردن و زل زدن به پنجره پر از آفتاب آن روبرو.

|+| نوشته شده توسط مانی راد در سه شنبه چهارم دی 1386  |
 
 
بالا