<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>alatiti</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/</link>
<description>در زندگی انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Jun 2008 12:08:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فقط یک شاخه گل</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 197px; HEIGHT: 229px&quot; height=744 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/250nz46.jpg&quot; width=342 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز روز زن است. هنگامی که رفتم سر کار، تعجب کردم. روی میز ما یک شاخه گل بود. البته اشتباه نکنید. برای من نیاورده بودند. برای همکارم مهرداد مشایخی هم نیاورده بودند. توی روزنامه تنها میزی که با یک شاخه گل تزئین شده بود، میز ما بود. همین یک شاخه گل کافی بود تا حال و هوایم عوض شود و به نحو شگفت انگیزی خوشحال شوم. گاهی اوقات آدم دلش به چه چیزا خوش می شود! از طرفی آفتاب هم بود که هی می رفت پشت ابر و می آمد. حسابی هوای شمال کردم. دلم برای کوچه های پس کوچه های محله مان تنگ شد. یک هو هوای اردیبهشت کردم. اما اینجا کجا و اردیبهشت شهرم کجا؟! &lt;BR&gt;نمی دانم این گل از کجا آمد. نخواستم هم بدانم. فقط هر چند دقیقه به آن زل می زدم و لبخندی حواله اش می کردم و روزم را تا آخر با آن سر کردم.  حال هوای مهرداد هم توی عکس مشخص است. او هم لبخندش را همین جا نقدا تحویل داد تا مشخص شود که یک شاخه گل با آدم چه کار می کند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 12:08:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای بی بهانه</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>بی بهانه در این کوچه راه می روم. بی صدای خنده ای. این روزها مرا به هیچ کجا می برند. مرا به خانه ای متروک در انتهای کویر. من هنوز راه می روم. درست مثل تمامی دوستانم. درست مثل تمام کسانی که زنده اند. &lt;BR&gt;هیچ چیز مثل این روزها در من بیهوده نیست. این روزها مثل حبابی ترد، در آسمان بلند می شود و بدون حرکت دستی حتی می شکند. و من چقدر دلم می خواهد در این روزها همان مفهوم عمیق هیچ کس باشم. &lt;BR&gt;بهانه ای نیست تا مرا با خود ببرد. نه نسیمی می آید از جایی و نه گرمای طاقت فرسای خورشیدی به جا مانده. این روزها سترون است. بی برگی، شاخه ای. &lt;BR&gt;بیهودگی در من آویخته است. حس بی انتهایی از تهی. چقدر دلم هیچ چیز نمی خواهد. چقدر دلم خالی است از خواستن های کودکانه و یا اشتیاق بودن.&lt;BR&gt;از چه بنویسم. پاسخی که می توانم به دوستانم بدهم این است. از چه بنویسم. روز اول اشتباه کردم این پنجره را باز کردم. حالا من مانده ام و امیدهایی که اصلا ندارم. بوی مرگ می دهد این روزها. بوی ماندگی. بوی سکون. ای کاش این روزها تمام شود و آفتاب را ببینم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 16:47:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا آسمان تهران را از یاد برده است</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>یک زن که در سواحل پولاد می دوید&lt;BR&gt;فریاد زد خدا خدا خدا&lt;BR&gt;تو چرا آسمان تهران را از یاد برده ای&lt;BR&gt;دف صورت طلایی ماه تمام را از آسمان به زن ایثار کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوباره بهار تهران از راه می رسد بی آنکه بداند این فصل بدترین فصل سال است برای من. آنهم در هوای خاکستری این شهر بی رنگ.&lt;BR&gt;قرار است که سال ۸۷ شروع شود. بی اجازه ای از کسی. بی سخنی با کسی و بی خنده ای به کسی.&lt;BR&gt;بی رحم تر از تمام آنچه که تا کنون بر ما گذشته است. نمی دانم در سالی که پیش روست چه کار مهمی دارم که انجام دهم. اما عجیب نیست. درست چندماه بعدتر مطابق این روزها هر از چندگاهی چیزی می نویسم در این پنجره کذایی و این روزها هم بدون خاطره ای شکوه مند می روند و بیهوده می خندم به چیزهای بی معنا و دوباره زندگی مثل حالا بی هیچ بهانه ای ادامه می یابد و ادامه می یابد.&lt;BR&gt;هوای این شهر خاکستری، این روزها رنگ و بوی بهار را گرفته. خورشید رمق پیدا کرده و با زور بیشتری خودش را بر سر این شهر می آورد و می تابد. اما نشانی از رمق در میان ساکنان این شهر افسرده نیست. &lt;BR&gt;این شاید آخرین یادداشت سال ۸۶ باشد که در آن اینگونه دلتنگی می کنم. به تمام روزهای رفته. به تمام رونق از دست رفته و به تمام حس هایی که عمیق نیست. &lt;BR&gt;من زیر این آسمان بی رنگ و پردود و خاکستر، در این شهر آهن و زباله دلم می گیرد و صدایی برایم نمانده تا کمی فریاد کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 16:28:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بادبادک باز یک رمان شکوهمند و فیلمی ستودنی</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>دیشب بلاخره توانستم فیلم«بابادک باز» را ببینم. رمانش را چندی پیش خوانده بودم. همانطور که فکر می کردم شکوهمند بود. فیلمی وفادار به رمان اصلی که اتفاقا بسیار تاثیر گذار بود. اگر خالد حسینی نویسنده این رمان، بادبادک باز را به زبان فارسی می نوشت بی اغراق شاهکار ادبی زبان فارسی خلق می شد. اما متاسفانه این رمان هم به مانند تمام رمان های بزرگ به زبان انگلیسی نوشته شده و در زمره رمان فارسی قلمداد نمی شود. &lt;BR&gt;افغانستانِ رمان خالد حسینی، افغانستان واقعی است و حسن و در ادامه پسرش سهراب نماد این کشور. شخصی که در انتهای رمان به آمریکا برده می شود و در نهایت نجات پیدا می کند. این رمان به مانند تمام آثار انگلو امریکن، آمریکا را نماد آزادی و مظهر تمدن می داند که راه نجات همه انسان  آمریکایی شدن است.&lt;BR&gt;بادبادک باز زیباست. هم رمانش هم فیلم اش. عجیب اینکه بازیگر نقش پدر، همایون ارشادی بازیگر ایرانی است. این نکته برایم بسیار جالب بود.</description>
<pubDate>Thu, 17 Jan 2008 07:38:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی مرگ می دهی انگار</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>نه بوی باران، نه بوی شالیزارها که وحشی اند، نه حتی بوی نمناک دریا در تو نیست. تو تهی شده ای. درست مثل کالبدی که خالی از زندگی است. اینجا شهر من نیست. من چقدر از تو دورم. هنگامی که باز می گردم و زیر باران های همیشه ات که مثل همیشه نیست قدم می زنم. نه. هیچ چیز تو را نمی زداید از این مردگی. نه خاطرات رنگ و رو رفته دوردست ها و نه چهرها و آدمهایی که در پیاده روهایت قدم می زنند بدون آنکه اندکی از زندگی در وجودشان دمیده شده باشد.&lt;BR&gt;این سکوت لعنتی این سرزمین نفرین شده را چه کسی پس خواهد زد؟ بوی نا می دهی. بوی مردگی. و من چه اندازه از تو دورم. &lt;BR&gt;بگذار آن خاطرات شیرین گذشته را دوباره مرور کنم. بدون آنکه رنگی از امروز به آن بزنم. &lt;BR&gt;این نوشته تقصیر من نیست. این نوشته سکوتی بود که یاسین آنرا از گلویم بیرون کشید و بر این صفحه نوشت. این نوشته زجری است که من در خیابان های تهی این شهر کشیدیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Dec 2007 17:28:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چقدر راه رفتن و رفتن و رفتن</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>این کوچه که انتهایی ندارد برای رفتن و رفتن و بازنگشتن. این کوچه که فقط یک کوچه است. چرا اینهمه راه رفتن و قدم زدن و به جایی نرسیدن. نه درختی، نه شاخی و نه حتی سبزه ای. این کوچه فقط یک کوچه است که انتها ندارد برای رفتن.&lt;BR&gt;*&lt;BR&gt;دیروز صبح از خواب برخاستم. مثل هر روز صبح شوق خوردن نسکافه از تخت هل ام داد پائین. همان اول صبح دوش گرفتم و لباس پوشیدم. در کوچه به هیچ چیز نگاه نکردم. نه درخت ترکه ی دم در و نه به یخ های ریز و درشت که به آرامی آب می شد. بعد از ۳۰ دقیقه سر کار بودم. دوباره همان شوخی ها و خنده ها و کار و کار و کار. ساعت ۹ مثل هر شب دوباره راه افتادم خانه. گرمای مطبوع شومینه و شامی که سرد می شود بی آنکه به آن لب بزنی و به هوای یک فیلم خوب پرسه زدن در تلویزیون. مثل همیشه مجبور می شوی به آرشیو خودت رجوع کنی و فیلمی خوب ببینی.&lt;BR&gt;فردا هم همین طور&lt;BR&gt;پس فردا هم همین طور&lt;BR&gt;ماه ها به همین شیوه&lt;BR&gt;و یک راه بی پایان خسته کننده را رفتن چقدر زجر آور است.&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;این کوچه که انتهایی ندارد برای رفتن و رفتن و بازنگشتن. &lt;BR&gt;زندگی من چقدر شبیه همه کوچه های این شهر غبار گرفته لعنتی هستند. کوچه هایی بی روزن که فقط برای رفتن ساخته شده اند نه لحظه ای درنگ کردن و زل زدن به پنجره پر از آفتاب آن روبرو.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Dec 2007 15:46:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما فراموش شده ایم</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>یکی از دوستان کتابی نوشته به نام حکمرانان گیلان. این کتاب ماجرای حکومت گیلان، سرزمین مادری ام است. در واقع گیلان در طول کمتر از ۱۸۰ سال در حدود ۹۷ حاکم عوض کرده است.&lt;BR&gt;اما نکته جالب و بسیار مهم این است که هر دوسال یک بار و یا حتی کمتر، کسی از آنسوی کوه ها با لشکری آماده به گیلان یورش می آورد و طی یک جنگ و جدل به حکومت می رسید. هیچ گاه حاکم این منطقه هم در دوران های زندیه و قاجاریه بدون خونریزی مسند خود را از دست نداد. &lt;BR&gt;جالب است. سرنوشتی که بر ما گذشت بسیار تامل برانگیز است. هر سال جنگ بود و خونریزی. این تنها مختص به گیلان نیست. بلکه به تمام کشور مرتبط است. به تعبیری ما هر بار به قعر تاریخ پرتاب شدیم. هر بار با یورشی خود را در انتهای تمدن یافتم و دوباره خود را ساختیم و دوباره همان اتفاق بر ما رفت که قبلا. سرنوشت قومی که امروزه نیز در یورش بی مهار بی توجهی فراموش می شوند و به رغم داشتن استعدادهای بسیار هنوز صدایی ندارد. &lt;BR&gt;انگار ما فراموش شده ایم. انگار ما سال هاست از یاد رفته ایم. تنها گاهی در شوخی ها دوستانه و جک های مردم قوممان را باز می یابد.&lt;BR&gt;اگر کسی نداند، فکر می کند که من چقدر ناسیونالیست هستم!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Dec 2007 09:30:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یوزپلنگانی که با من دویده اند</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>امروز برای چندمین بار کتاب«یوزپلنگانی که با من دویده اند» را خواندم. دوباره همان اتفاقی افتاد که چند سال پیش. تصاویر و توصیف های بی بدیل این کتاب هوش از سرم برد. بیژن نجدی در حالی این داستان ها را نوشت که خود احساس می کرد که چندان خوب نیستند. آن گونه که شمس لنگرودی می گوید اگر او نبود شاید تعدادی از آثارش از جمله «سپرده به زمین» به کلی از بین می رفت.&lt;BR&gt;شمس داستان جالبی را تعریف می کند. شبی او مهمان بیژن نجدی بود. تعدادی از دوستان بیژن هم بودند. نجدی داستان «سپرده به زمین» را که تازه نوشته بود در آن جمع می خواند. همه از او انتقاد می کنند و می گویند که این داستان، چندان ارزش ادبی ندارد. بلاخره در این میان شمس به او می گوید که این داستان شاهکار است و خودش هم ترتیب انتشار کتاب توسط نشر مر کز را می دهد. &lt;BR&gt;و حالا وقتی یوزپلنگان را مطالعه می کنیم متوجه می شویم که این داستان تا چه اندازه زیباست. من البته هیچ کدام از کارهای بیژن را به اندازه «تاریکی در پوتین» دوست ندارم. این داستان یکی از زیباترین کارهای اوست. &lt;BR&gt;فقط کافی است به یاد داشته باشید که در جایی بیژن نجدی نوشته است:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مگر آدم می تواند چشم هایش را ته رودخانه باز کند؟ آنجا تاریک نیست؟ گیاه ندارد؟  ماهی چطور؟ از آن زیر می شود آسمان را دید که حتما آبی نیست. ته آب چطور می شود فهمید که امروز چند شنبه است؟ نباید صداهای زیادی داشته باشد. آنجا گوش های آدم پر مورچه نمی شود و کرم ها و مارمولک ها توی دهان آدم وول نمی خورند. زیر سقفی با گچ بری های آب، در اتاق هایی با دیوارهای آب، هیچکس نمی تواند بفهمد که دیگری دارد گریه می کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;از بیژن نجدی ممنونم که روزهای زیبای بسیاری را به ما هدیه کرده است. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Nov 2007 12:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رضا ولی زاده؛ یک قدم تا آزادی</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>رضا ولی زاده روز شنبه با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد می شود. از قضا قیمت آزادی رضا با قیمت سگ های محافظ ریاست جمهوری چندان تفاوتی ندارد. جالب است. جرم او اینست که گفت: محافظان رئیس جمهور برای اجرای دقیق عملیات چک و خنثی ۴ سگ خریده اند که قیمت هر کدام ۱۵ هزار دلار است. &lt;BR&gt;از سویی امروز صبح تعدادی از دوستانش به دادسرای مرکزی میدان ارگ رفته و او را دیدند. البته او از وضعیت خود راضی بود و گفته بود که هیچ آزار و اذیتی نشده است. به دستور قاضی پرونده(.....) کامپیوتر شخصی او به منظور تفتیش و بررسی به دادگاه برده شد. هنوز از حکم صادره خبری در دست نیست. اما همین که او روز شنبه دوباره به سراغ بازنگار بیاید خیلی خوشحال کننده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Nov 2007 15:25:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رضا ولی زاده هم بازداشت شد</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>باز هم رضا خبر ساز شد. اما اینبار نه به خاطر نامه نوشتن به یکی از مدیران دولتی و متهم کردنش. نه اینبار به خاطر یادداشت های زیبایش در ایستگاه. بلکه به خاطر یک خبر. او مجرم است. به خاطر اینکه در جایی نوشته محافظان رئیس جمهور مبلغ ۶۰۰ هزار دلاری برای خرید سگ نگهبان اختصاص داده اند. او اینبار برای انتشار این خبر که در کوران نمایشگاه مطبوعات منتشر شده بازداشت شده است. &lt;BR&gt;اما اینبار او خیلی بدتر از دفعات گذشته خبر ساز شد. طوری که همه را نگران کرد. &lt;BR&gt;خیلی حالم گرفته است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Nov 2007 17:10:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
