<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>الله تي‌تي</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/</link>
<description>در زندگی انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Feb 2009 14:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نظر سنجی از گروه های سبز</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>در جهان سیاست، گروه های مختلف سبز از آلمان گرفته تا آمریکا و حتی کشورهای در حال توسعه مانند ترکیه تاثیر چشمگیری بر انتخابات دارند. حال که فضای سیاسی کشور متاثر از انتخابات آینده ریاست جمهوری است، گروه های سبز و طرفدار محیط زیست تاکنون واکنشی جدی نداشته اند. خبرگزاری مستقل محیط زیست ایران در اولین نظر سنجی از احزاب و گروه های سبز به واکنش این گروه های و تاثیر آنان در انتخابات آینده پرداخته است. در واقع می توان امیدوار بود که با این نظر سنجی می توان از اولین حرکت جدی گروه های سبز در عرصه سیاسی که اتفاق در سال های اخیر روندی رو به رشد داشته تحلیل واقعی به دست آورد. &lt;BR&gt;بدین وسیله از تمام هواداران محیط زیست دعوت می کنم تا در این نظر سنجی که در سایت &lt;A href=&quot;http://www.iren.ir/&quot; target=_blank&gt;ایرن&lt;/A&gt; منتشر شده است، شرکت کنند.   
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 14:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه یه جای قضیه می لنگه</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>می خواستم برای این روزهایم که معجونی از محمد الماغوت و ریچارد براتیگان است چیزی بنویسم. اما بعد فکر کردم برای آدمی که در رویای بابل فرو رفته و گاهی هم تو کوچه پس کوچه های بیروت قدم می زنه، نوشتن از روزهای سرد خیابان های تهران شاید مناسب نباشه. دوباره به دولت آبادی فکر کردم که چند شب پیش باهاش دیدار کرده بودیم. چقدر این روزهایم قشنگ است. من دارم تو شعرها و رمان های زیبا دست و پا می زنم و لذت می برم. این روزهایم سرشار از قشنگی است. اما می دونی به قول سن دو اگزوپری همیشه یه جای قضیه می لنگه. تو این روزا تو نیستی و این خیلی بده.آخه می دونی این روزها اگه نباشی، کمی از قشنگی شو از دست می ده. و این یه ذره ناراحتم می کنه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نه چیزی تغییر نکرده است&lt;BR&gt;باور نمی کنی اگر &lt;BR&gt;این شعرها پس&lt;BR&gt;حتما دروغ می گویند&lt;BR&gt;فقط این روزها کمی بیشتر سیگار می کشم&lt;BR&gt;و برای خندیدن اصلا فرصت نمی کنم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 14:11:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک زمزمه روزانه</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>یک شعر دیگر از محمد الماغوت که زمزمه ی این روزهایم شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این بیشه های سنگی &lt;BR&gt;سیاه پوستی خفته را مانم&lt;BR&gt;نیزه بدست&lt;BR&gt;در انتظار شکاری.&lt;BR&gt;آیا در جنگل های روح ناب تو&lt;BR&gt;برای پرنده ای وحشی&lt;BR&gt;که نامش قلب من است&lt;BR&gt;شاخه فروتنی خواهم یافت؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 16:11:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک گنچ قدیمی</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>این روزها چیز مهمی واسه نوشتن ندارم. تنها چیزی که شاید می تونه واسم مهم باشه و کمی منو برانگیزه شعرهای محمد الماغوت است.&lt;BR&gt;این شاعر را سال ها پیش شناختم. هنگامی که دانش آموز بودم. آن موقع این آدم واسم خیلی عجیب بود. سال ها پیش مجموعه اش رو یکی ازم گرفت و پس نداد، اما اینروزها دوباره مجموعه اش رو به لطف یکی از دوستان پیدا کردم. تصمیم گرفتم هر هفته یه شعر ازش بزارم. می خوام شما رو هم تو این حس زیبا شریک کنم. البته اگر حوصله شعر رو داشته باشین. من با این شعرها اینروزها زندگی می کنم. راستی بعدا شرح مفصلی در مورد محمد الماغوت می نویسم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه رویا&lt;BR&gt;      رویا&lt;BR&gt;درشکه زرین و ستبر من ویران شد&lt;BR&gt;و چرخ هایش &lt;BR&gt;چون همه جا کولیان پراکنده شدند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 12:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين هواي ابري در من آتش به پا مي‌كند</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گاهی پرت می شوم به گذشته ها. به کوچه پس کوچه های رودسر و لنگرود. به قدم زدن های پی در پي در كنار دريا. گاهي پرت مي‌شوم به حس‌هاي زيبا و فراموش‌ شده‌اي كه الان در من جايي ندارد. اين روزها كه تنهاتر از هر زمان ديگرم، روزهاي دوردست گذشته را مرور مي‌كنم. چقدر دلم مي‌گيرد گاهي اوقات. چقدر احساس مي‌كنم كه فراموش كرده‌ام خودم را.&lt;BR&gt;توي جمع‌هاي ادبي پرسه زدن، كار هميشگي پسر بچه‌اي بود كه رها از مدرسه شعري مي‌سرود و براي اولين بار در همين جاها بود كه دل از كف داد و همين.&lt;BR&gt;حتما مي‌دانيد كه پرت شدن به كوچه‌پس‌كوچه‌هاي پائيزي شهري شرجي مثل لنگرود و رودسر يعني چه؟&lt;BR&gt;اين آسمان ابري مرا به آنجا مي‌برد و رهايي ندارم از آن. &lt;BR&gt;اگر بداني كه چه روزهاي سوزاني را در من بيدار مي‌كند. روزهايي كه در زندگي هر كسي پيش آمده، اما در من فراموش شده بود. من اين روزها خيلي سردم است اما آتش آن‌روزها كمي شعله‌ورم كرده‌است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 06:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و بازهم  از سال های دور</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>نمی توانم این روزهایم را با این شعرها شروع نکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه اوراق تا خورده ی این روزها&lt;BR&gt;چه نامه هایی که در باد خوانده ای&lt;BR&gt;همیشه چیزهایی که باشی / هست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نه آسمان همیشه بارانی نگرانمان می کند&lt;BR&gt;نه درازای تمام این خیابان ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها &lt;BR&gt;بگذار بپرسم &lt;BR&gt;چرا چشمهای شعله ورت گرمم نمی کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعر/ خیابان/ نگرانی&lt;BR&gt;یک بار موهای تو بر پیشانی&lt;BR&gt;یک بار استکانی چای بر میز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه چیزهایی هست.........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 20:14:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند خطی از سال های دور</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>می توانم تو را پهن کنم بر شن های ساحل و&lt;BR&gt;                                               آب کوبه های پیاپی&lt;BR&gt;می توانم تصویرت کنم &lt;BR&gt;به هیات وطنی در تاراج&lt;BR&gt;یا به شکل بمب های شیمیایی&lt;BR&gt; که دوست نداشته ام هرگز&lt;BR&gt;می توانم سرت داد بکشم&lt;BR&gt;و مانند دیوانه های بسیار دیوانه&lt;BR&gt;از خانه بیرونت بیاندازم&lt;BR&gt;همه این ها را می توانم اگر که بخواهم&lt;BR&gt;فقط نمی دانم&lt;BR&gt;به ته سیگار ها&lt;BR&gt;پنجره ناگشوده این روزها&lt;BR&gt;و شیرین و فرهاد قالی چه پاسخی بدهم</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 16:28:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهران و دغدغه های امروزم</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>نمی دانم چرا امروز به این صرافت افتادم که دوباره مطلبی بنویسم. پس از چند ماه یه مطلب نوشتن توی این وبلاگ که کمتر کسی بهش سر می زنه، کار زیاد سختی هم نیست. اینروزها دارم به این فکر می کنم که زندگی در تهران برای هر کس تا چه اندازه هزینه می بره. منظورم این نیست که چقدر باید خرج کنی تا تو تهران بتونی زندگی کنی. بلکه منظورم اینکه در شهری به این بی اخلاقی که فقط و فقط توحش توش وجود داره تا چه اندازه هر آدمی باید هزینه کنه تا آدم بمونه. تا مثل همه از روی جنازه اون یکی دیگه رد نشه. اینروزها به این موضوع دارم فکر می کنم که تهران نیازی به گسترش بهشت زهرا نداره. حتی لزومی نداره برای قبرستان جدید هم کاری بکنه. تمامی این شهر قبرستانه. همه آدمهایی هم که توش زندگی می کنن، کسانی هستند که امیدی به زندگی شان نیست. این شهر بی اخلاق شهری مطلوب تر برای مرده هاست تا کسانی که توش زنده به نظر می رسنن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 15:47:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط یک شاخه گل</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 197px; HEIGHT: 229px&quot; height=744 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/250nz46.jpg&quot; width=342 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز روز زن است. هنگامی که رفتم سر کار، تعجب کردم. روی میز ما یک شاخه گل بود. البته اشتباه نکنید. برای من نیاورده بودند. برای همکارم مهرداد مشایخی هم نیاورده بودند. توی روزنامه تنها میزی که با یک شاخه گل تزئین شده بود، میز ما بود. همین یک شاخه گل کافی بود تا حال و هوایم عوض شود و به نحو شگفت انگیزی خوشحال شوم. گاهی اوقات آدم دلش به چه چیزا خوش می شود! از طرفی آفتاب هم بود که هی می رفت پشت ابر و می آمد. حسابی هوای شمال کردم. دلم برای کوچه های پس کوچه های محله مان تنگ شد. یک هو هوای اردیبهشت کردم. اما اینجا کجا و اردیبهشت شهرم کجا؟! &lt;BR&gt;نمی دانم این گل از کجا آمد. نخواستم هم بدانم. فقط هر چند دقیقه به آن زل می زدم و لبخندی حواله اش می کردم و روزم را تا آخر با آن سر کردم.  حال هوای مهرداد هم توی عکس مشخص است. او هم لبخندش را همین جا نقدا تحویل داد تا مشخص شود که یک شاخه گل با آدم چه کار می کند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 12:08:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای بی بهانه</title>
<link>http://manirad.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>بی بهانه در این کوچه راه می روم. بی صدای خنده ای. این روزها مرا به هیچ کجا می برند. مرا به خانه ای متروک در انتهای کویر. من هنوز راه می روم. درست مثل تمامی دوستانم. درست مثل تمام کسانی که زنده اند. &lt;BR&gt;هیچ چیز مثل این روزها در من بیهوده نیست. این روزها مثل حبابی ترد، در آسمان بلند می شود و بدون حرکت دستی حتی می شکند. و من چقدر دلم می خواهد در این روزها همان مفهوم عمیق هیچ کس باشم. &lt;BR&gt;بهانه ای نیست تا مرا با خود ببرد. نه نسیمی می آید از جایی و نه گرمای طاقت فرسای خورشیدی به جا مانده. این روزها سترون است. بی برگی، شاخه ای. &lt;BR&gt;بیهودگی در من آویخته است. حس بی انتهایی از تهی. چقدر دلم هیچ چیز نمی خواهد. چقدر دلم خالی است از خواستن های کودکانه و یا اشتیاق بودن.&lt;BR&gt;از چه بنویسم. پاسخی که می توانم به دوستانم بدهم این است. از چه بنویسم. روز اول اشتباه کردم این پنجره را باز کردم. حالا من مانده ام و امیدهایی که اصلا ندارم. بوی مرگ می دهد این روزها. بوی ماندگی. بوی سکون. ای کاش این روزها تمام شود و آفتاب را ببینم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 16:47:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manirad&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>manirad</dc:creator>
<guid>http://manirad.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
