برای این روزها ی سخت

نمی دانم برای این بی عدالتی پایانی هست؟ من بسیار نگرانم. از هر کسی اگر صدایی برخیزد سخت بی هوده می دانمش. چرا نمی توان بی هیچ دغدغه ای در این سرزمین زیست و نگران فردای خود نبود.ای کاش پایانی بود برای این روزها و این دقائق کسالت بار که در آن شور بختی موج می زند.من نمی دانم کدام راه نجات را در پیش گیریم.

فوتبال و عرق ملي از دست رفته

 در اين روزها كه ياس و نا اميدي ناشي از فوتبال در هر جايي كه سرك مي كشيم وجود دارد، هر كس آرزويي نابودي هرچه بيشتر اين پديده در ايران را دارد. آرزوي اينكه چقدر لذت آور است كه هر بلاي از آسمان نازل شده اي كاش در اين مرز و بوم فرود آيد و اي كاش هر روز سرانجام اين جماعت كه خودمان باشيم بدتراز پيش شود. اين سخن بارها از كساني كه اصلا تصورش را نمي كرده ايم هم شنيده مي شود.
فوتبال چنان ما را به قله برد و ناگهان از اوج به دره پرتاب كرد كه هيچ كس تصورش را هم نمي كرد. ما در واقع مقهور بزرگ انگاري خود شديم.و در اين ميان كسي نگفت كه ما در اوج حضيض بوديم و خودمان از آن بي خبر. مثل كوري كه عصا كشان به سمت چاه بي انتهايي به پيش مي رود.
نمي دانم به كدام دليل من در اين روز هاي پر از ناكامي ملي چرا بي اختيار به ياد يكي از دوستان  مي افتم كه حتي در اين روزها هم به غايت ناسيو ناليست است.او بشي توجه به فوتبال و سياست و هر چيز ديگري كه دستاويزي براي عرق ملي مي تواند باشد، به معني واقعي ايراني است و از اين بابت به خود مي بالد.
شايد ين تلقي او بيش از هر چيز جالب توجه باشد. به تعبير من او حتي در تاريك ترين شبها كه اميدي نيست هم با شادابي و اميد وصف ناشدني به اين سرزمين عشق مي ورزد.او مردي عادي است و اتفاقا بسيار هم زيرك. خلاصه درس خوبي به من ياد داد.