شعری از رضا چایچی

باید قید تو را هم بزنم
تو را که دروغ های مرا باور نمی کنی
و از بادبادک و پرسش های ناگهانی ام
به کودکی ام پی نمی بری
از کف خیس کفش هایم راه به جایی نمی بری
و اینکه چند روز بر دریا راه رفته ام
به این بارانی
به این چتر
نمی اندیشی
و آن چمدان بسته
که مرا با خود خواهد برد

بعد هفته ها بازگشته ام

تمام روزهای ما شده است کار و کار....
دیگر حتی نمیدانم شعر چیست؟ دلم برای یک رمان خوب تنگ شده است. هنگامی که پست قبلی را نوشتم هر کس مرا می دیدند فکر می کردند انگار من مرده ام و با تعجب نگاهم می کرد و می گفت: تو چت شده؟ و من بعد از آن ترسیدم نشانی از دلتنگی هایم را در این وبلاگ بگذارم. گفتم دیگر حوالی اینجا نیایم. گو اینکه قبلا هم چند روز به چند روز به اینجا می آمدم. حالا هم که دیگه بنزین و سهمیه بندی کردن دیگر نمی شود حتی تا سر کوچه رفت چه برسد به سراغ وب گردی رفت وساعت ها در آن وقت گذراند.
وبلاگ اصلا محرم خوبی نیست.