آرش نصیری و خندهای همیشگی اش

«برای کلانتر صندلی بگذارید» عنوان کتابی است از آرش نصیری. او را بیشتر با خنده هایش می شناسیم و شوخی های همیشگی اش. دیدن کتابی از او برایم بیش از آنکه جالب باشد عجیب بود. یک داستان کوتاه از آن حاصل این تعجب بود.
تونل
هفته ها بود که کوه را می کندیم. صخره های عظیم را از روبرویمان برمی داشتیم و از سنگ ها می گذشتیم تا به آنسوی کوه برسیم. آنطرف کوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن باید دل سخت و سیاه سنگها را می شکافتیم.درست در روزی که گفته می شد نصف تونل کنده شده است، تیغه کلنگ یکی از ما به تیغه کلنگی از سمت روبرو برخورد کرد و بعد کوه شکافته شد و عده ای خسته و خاک آلود چون ما پیدا شدند. برای هم راه باز کردیم و از هم گذشتیم. هریک راهی سرزمین آرزویمان بودیم.

شمس هم وبلاگ نويس شد

شايد آمدن شمس لنگرودي به دنياي مجازي خبر خوبي باشد براي دوستدارانش. شمس در اين جهان هم همگام ما شده تا بتواند تجربه هاي تازه اي بياندوزد. كسي چه مي داند شايد اين پديده از چند زماني ديگر در اشعارش خودي نشان دهد و اينبار پاي موسي را به اينترنت بكشاند. آمدن اين شاعر بزرگ به جهان مجازي در نوع خودش بي نظير است. چرا كه بسياري از هم نسلانش نه تنها وارد اين عرصه نشده اند بلكه هر روز از آن بيشتر فاصله مي گيرند. ميتوان خوشحال بود. چرا كه براي خواندن اشعار تازه شمس ديگر قرار نيست كه روزنامه ها و مجلات را ورق بزنيم و به دنبال آخرين شعر او باشيم. او خودش را به زبان امروز به ما عرضه كرده و چه چيزي مي تواند بهتر از اين باشد.  براي ديدن وبلاگش اينجا را كليك كنيد.

دير آمدي موسي
دوره اعجاز به پايان رسيده
عصايت را به
                 چارلي چاپلين بده
تا كمي بخنديم..