می خواستم برای این روزهایم که معجونی از محمد الماغوت و ریچارد براتیگان است چیزی بنویسم. اما بعد فکر کردم برای آدمی که در رویای بابل فرو رفته و گاهی هم تو کوچه پس کوچه های بیروت قدم می زنه، نوشتن از روزهای سرد خیابان های تهران شاید مناسب نباشه. دوباره به دولت آبادی فکر کردم که چند شب پیش باهاش دیدار کرده بودیم. چقدر این روزهایم قشنگ است. من دارم تو شعرها و رمان های زیبا دست و پا می زنم و لذت می برم. این روزهایم سرشار از قشنگی است. اما می دونی به قول سن دو اگزوپری همیشه یه جای قضیه می لنگه. تو این روزا تو نیستی و این خیلی بده.آخه می دونی این روزها اگه نباشی، کمی از قشنگی شو از دست می ده. و این یه ذره ناراحتم می کنه.

نه چیزی تغییر نکرده است
باور نمی کنی اگر
این شعرها پس
حتما دروغ می گویند
فقط این روزها کمی بیشتر سیگار می کشم
و برای خندیدن اصلا فرصت نمی کنم