تمبر و واقعیتی تاریخی

اگرچه باره داستان «تمبر» مجموعه« من قاتل پسرتان هستم» را خواندم  اما هر بار که آن را می خوانم وسوسه ای عجیب مرا به دوباره خواندن آن می کشاند و پس از هربار خواندن دوباره همین ماجرای تکراری. به تعبیر من این داستان چیزی در درون خود دارد. واقعیتی که کابوس وار بر نسل پیش از من گذشت و امروزه ما را به حیرتی باور نکردنی می اندازد. هر چند تمامی داستان های این مجموعه از زخمهای عمیقی که در طول سالهای گذشته بر این سرزمین و مردمان آن گذشت سخن می گوید و بی رحمانه بخشی از آنها را پیش رویمان می گذارد اما واقعیتی که نمی توان به آن بی اعتنا بود در تاریخ نه چندان دور ما پرسه می زند. واقعیتی که شاید هیچگاه تا به این اندازه بی رحمانه رقم نخورده و رنجورمان نکرده است.
این تنها بخشی از آن چیزی است در طول سالهای گذشته بر این سرزمین رفته است. و این پرسش که اگر روزگاری نویسندگان این کشور جرئتی بیابند و به دور از سایه هراس آور سانسور و وحشت به نوشتن در آیند آیا آنچه که نوشته می شود بهتر از این خواهد بود؟
ماجرای ادریس ها شاید در این سرزمین سالهاست که تکرار می شود و هنوز سر پایانی یافتن ندارد. و یا شاید تمام آنچه که بر ما و نسلهای پیش از ما رفته «رویایی» بیش نبوده است.

تمدني 1400 ساله و ما

به دوستاني كه در بخش اجتماعي وبلاگي با عنوان عليه آبگيري سد سيوند راه اندازي كرده اند تبريك مي گويم. گويي اين كار چندان تاثير نداشته باشد و گوش كساني چون مشاعي به اين حرفها بدهكار نباشد اما في نفسه كار بسيار خوبي است. حالا كه آقاياني كه تا ديروز در راديو قرآن مشغول به كار بوده اند و از روي حادثه و با پيوندي كه با گردان رمضان  دوران جنگ داشته اند به يكباره  از سازمان فرهنگي هنري شهرداري سر در مي آورند و پله هاي ترقي را يك به يك طي كرده و ناگهان در هيات يكي از مهمترين مسئولان پاسدار ميراث كهن ظاهر مي شوند و اتفاقا هر از گاهي در مجالس لهو و لعب ترك ها نيز چشم چراني مي كنند تصميم گرفته اند كه شمشير از رو بسته و فرمان معدوم كردن منطقه اي را بدهند كه سابقه تمدني ۳۰ هزار ساله دارد، لااقل به فكر آينده هم باشند. مسلما اين ميز تا دو سال ديگر در اختيار آنان خواهد بود. اما اين لكه ننگ تا ابد. به ويژه اينكه ايشان از قضا نگران گناه كردن مردمان نيز هستند به هر قيمت كه باشد نمي خواهند تا مردم گناه كنند.
شايد تقدير بر اين باشد كه ما در دوره اي كساني مثل مشاعي را پاسدار ميراثي بدانيم كه هيچ گاه حتي سخني از آن به ميان نياورده و قدمت تمدن ما را بيش از ۱۴۰۰ سال نمي داند.

وای اگه شکار چی ها قصه بگن

۱
مخملباف هیچگاه مخملباف نبود. در روزهای آغاز به کارش که هنوز در حوزه هنری کار می کرد مخالفانش نام مومن باف به  او داده بودند و سالها بعد و پس از فیلم های شبهای زاینده رود  و نوبت عاشقی دوستان سابق اش در حوزه هنری او را به نام مهمل باف می شناختند. این ماجرای کسی بود که از دنده راست برخاست و به دنده چپ غلتید و الان هم کاملا خلاص شده است از این دو طرف.
۲
دیشب شبکه پنج با مسعود ده نمکی کارگردان تازه به دوران رسیده «اخراجی ها» گفتگو یی پیرامون فیلم پر سر و صدایش داشت. مردی که تا دیروز چماق در دست داشت امروزه چهره ای فرهنگی یافته و به هیات یک منتقد فرهنگی برآمده است. یکی از دوستان می گفت که زنی در جشنواره فیلم فجر از ده نمکی پرسید که آیا شما چماقتان را چه کرده اید؟ و این کارگردان بنام پاسخ می دهد که هر وقت نیاز باشد دوباره آنرا بدست می گیرم.
۳
از همه این ها که بگذریم تنها یک نکته می ماند. من هرگاه به فیلم اخراجی ها فکر می کنم بی اختیار به یاد این شعر رسول یونان می افتم:

وای اگه شکار چی ها قصه بگن                                  بوی باروت همه جا رو می گیره
دنیا پیش چشـم آهو تار میشـه                                  تـوی دره ها می افتـــه میمــیـــره
دنیایی که ما میخواستیم این نبود                              خواب آیینه و گل دیده بودیم
روی رودخـــانـــه تمـســاح و خطـــر                              خواب طولانی پل دیده بودیم
بعضــــی شبـا کـه همــه خــوابنـــد                              بجــز عاشقـــا بجــز دیونـه ها
مـاه رو تـو کفـن خـون مـی پیچـــن                              اون بـالا بالای قهــوه خــونـه ها

سد سیوند بلاخره آبگیری شد

دیروز خبری نگران کننده منتشر شد. خبرگزاری ایلنا اعلام کرد که سد سیوند بطور آزمایشی آبگیری کرد. خبرگزاری فارس در روزهای گذشته از تجمع تعدادی از کشاورزان در مقابل مجلس برای حمایت از آبگیری سد سیوند خبر داد. از قرار معلوم همزمان با سفر استانی رئیس جمهور به استان فارس که در ماه آینده رخ می دهد سد سیوند رسما آبگیری خواهد شد. این روزها نیز در سکوت خبری و بدور از تجمع ها مردمی سد سیوند آبگیری آزمایشی اش را آغاز کرد. شاید دلیل این آبگیری بارندگی های اخیر باشد که بسیار غیر منتظره بود.
البته امیدوارم که این خبر در حد شایعه باشد و این سد آبگیری نشود. هنوز هم تصاویر تنگه بلاغی که در حدود چند ماه پیش دیدمش در ذهنم است. آیا واقعا می توان باور کرد که این سد با بی اعتنائی مسئولان آبگیری شود و محوطه تاریخی که دارای بیش از ۶ هزار سال قدمت است را زیر خروار ها آب مدفون کند. تازه آن هم در سالی که به نام کوروش کبیر نامگذاری شده است.
هنگامی که ایرانیان با آثار به جا مانده از نیاکانشان چنین رفتاری می کنند پس چه توقعی از غربیان است. مسلما ما باید با این روند شاهد ساخته شدن فیلم هایی مانند ۳۰۰ باشیم. ما که به خودمان و تمدن بجا مانده از روزگاران باستان توجه نمی کنیم و تبر برداشته ایم و به جان آنان افتاده ایم. مایی که قرار است مثلا باغبان این سرزمین باشیم به هیات یک تاراجگر درآمده ایم...

اینروزهای به غایت غمگین

مثل مسافر در مانده در جاده اي دوردست احساس غريبي مي كنم. هيچ صدايي نيست كه مرا اندكي حتي برانگيزد. به يكي از دوستانم گفتم كه شايد هيچ گاه در تاريخ اين مرز و بوم ملتي تا به اين پايه سرگشته نبوده اند. 
جلال ستاری در «کتاب اسطوره تهران» می نویسد که تهران هیچگاه در دوران حیات اش نتوانسته محملی باشد برای خلق آثار بزرگ و شکوهمند هنری. شاید این سخنان او را بتوان به کل ایران به ویژه در این روزها گسترش داد. 
و شاید هم ما ناگزیر از روزمرگی باشیم. هرچند این سخنان می تواند اندکی توجیحی باشد بر تنبلی زاتی ما. اما شاید هم نه. شاید آنچه که اینروز ها بر سر ما می آید و رخوتی ازلی را بر ما تحمیل می کند امری اجتناب ناپذیر باشد. در هر حال اینروزها بسیار غم انگیز است. و در این میان تعطیلات نوروزی نیز چیزی شبیه تعطیلات آخر هفته ایست که فقط کش آمده است. این را می شد از همان روزهای شروعش حدس زد. 
پس بهتر است بگویم:
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های خالی ایمان و اعتماد بدل میکنی

عرش کبریایی

ای عرش کبریایی چیه تو اون سرت
پس کی با ما را میایی جون مادرت

محسن نامجو به یکی از بچه ها گفته بود که کارهایش را تکثیر نکنند تا شاید بتواند مجوزش را از ارشاد بگیرد. اما شاید آنقدر کارهایش خوب باشد که هیچ کس نتواند اخلاقیات را رعایت کند و به حرفهای صاحب اثر اهمیت بدهد. من که بی رحمانه و با سنگدلی هر چه تمامتر کارهایش را کپی کردم و به همه دادم. به ویژه در اینروزها که موسیقی اش شده همدم روز و شبم.

متن گفتگوی یکی از دوستان با نامجو در یکی از لینک ها وب هست شاید سر زدن به آن خوب باشد.