یک زمزمه روزانه

یک شعر دیگر از محمد الماغوت که زمزمه ی این روزهایم شده.

در این بیشه های سنگی
سیاه پوستی خفته را مانم
نیزه بدست
در انتظار شکاری.
آیا در جنگل های روح ناب تو
برای پرنده ای وحشی
که نامش قلب من است
شاخه فروتنی خواهم یافت؟

ادامه نوشته

یک گنچ قدیمی

این روزها چیز مهمی واسه نوشتن ندارم. تنها چیزی که شاید می تونه واسم مهم باشه و کمی منو برانگیزه شعرهای محمد الماغوت است.
این شاعر را سال ها پیش شناختم. هنگامی که دانش آموز بودم. آن موقع این آدم واسم خیلی عجیب بود. سال ها پیش مجموعه اش رو یکی ازم گرفت و پس نداد، اما اینروزها دوباره مجموعه اش رو به لطف یکی از دوستان پیدا کردم. تصمیم گرفتم هر هفته یه شعر ازش بزارم. می خوام شما رو هم تو این حس زیبا شریک کنم. البته اگر حوصله شعر رو داشته باشین. من با این شعرها اینروزها زندگی می کنم. راستی بعدا شرح مفصلی در مورد محمد الماغوت می نویسم.

آه رویا
      رویا
درشکه زرین و ستبر من ویران شد
و چرخ هایش
چون همه جا کولیان پراکنده شدند

ادامه نوشته