آینده نگران کننده است

من از مدتها پیش منتظر این اتفاقی که دیروز افتاد بودم. اینکه ناگهان عده ای تفنگ بدست در ابتدا به جان مردم بیفتند و پس از چندی هم به جان مسئولان. اگر تا دیروز این روند به کندی به پیش می رفته از این به بعد یه شدت تند و تندتر می شود. متاسفانه تابو شکسته شده است هر روز باید منتظر اتفاق جدیدی باشیم.

شعری از سالهای دور

این جنگل
این رودخانه
این آسفالت
این هم پیاده رو
حالا تا دلت بخواهد خیابان هست
و نوار های ممتدی که ما را تا سر حد گم شدن پیش می برد
فقط نمی دانم 
       نوازش دستانت اگر نبود
            حالا چرا در این همه خیابان 
                من گم شدم...................

چند كلمه براي اينروزهاي ابري

۱
مروز كه از خواب بيدار شدم چرا نمي دانم بي اختيار چشمم به مرغ همسايه افتاد. با آن يال و كوپال و اشكم و دمي كه نداشت. از شما چه پنهان خيلي تعجب كردم. نه نشاني از غاز بودن در آن بود و نه حتي با آن قيافه نحيف و مردني مي توانست اصلا تخم بگذارد چه رسد به دو زرده اش. گفتم اين ايراني بودن ما هم كار دستمان داده. هميشه مجبوريم به ديگران و كارهايشان دقت كنيم و خودمان را از همه چيز مبرا نشان دهيم.كسي نيست به ما بگويد با با خودتان تا گردن در ..... گير كرده ايد.
۲
ديشب نامه رئيس جمهور به جرج بوش منتشر شد. خيلي خوشحال شدم كه رئيس جمهور ما هم آدمي است اهل فضل و با كمالات. حق بدهيد اصلا به قيافه اش نمي خورد. من خوشحال شدم كه بلاخره يكي در اين دنيا پيدا شده تا به اين مرتيكه يانكي بگويد كه يك من ماست چقدر كره مي دهد.
۳
اي كاش مي توانستم
بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
تا باورم كنند
اي كاش مي توانستم.
۴
اينروزهاي بسيار ابري را به اميد چه چيزي مي گذرانيم؟ به اميد كدام چراغ روشني در راه؟ من دلم گرفته و بسيار غمگينم.  براي اين روزهاي نفس گير و طاقت فرسا انگار بايد راهي جست روزن نوري حتي گريزگاهي جست.

نمایشگاه کتاب، نمایشگاه فرهنگی

 

۱
نمی دانم چرا بی اختیار به یاد نمایش "یک دقیقه سکوت" محمد یعقوبی می افتم. شاید  اینروزها بیش اندازه نگرانم. چند روز پیش با شنیدن خبر دستگیری رامین جهانبگلو بسیار ناراحت شدم. بعد این خبر مدام از خودم می پرسیدم که "اگر مصطفی محمدی" وزیر کشور و "رامین جهانبگلو" جایشان با هم عوض شود چه اتفاقی می افتد؟
براستی ما اسیر شرایط ایم.
۲
اینروزها نه نمایشگاه کتاب جایی برای پرسه زدن اهالی فرهنگ است نه مراکز فرهنگی کشور. انگار سیلی آمده باشد و رسوبی عمیق به جا گذاشته باشد در تمام جاها میل مفرط به عوام گرایی موج میزند. من که نرفتم. اما می گویند که مردم دست زن و بچه شان را میگیرند می برند نمایشاه و در زیر یک درخت اطراق می کنند و باقی اوقات روز را به تفریح می گذرانند. البته تا دلشان بخواهد کاغذهای رنگی و بولتن ها و ویژه نامه ها می تواند سرشان را گرم کند.
۳
چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت میکردم.قبل از دستگیری جهانبگلو. گفتم پدر رامین خان که خدا بیامرزدش آنقدر ملک و دارایی برای پسر گذاشته که اگر رامین خان بخواهد پوپر هم بشود می تواند به دغدغه های معیشتی دچار نشود. اما الان خیلی زود تر از همیشه به این نتیجه رسیدم که مرحوم جهانبگلوی بزرگ حتی ثروت افسانه ای بیل گیتس را هم می داشت، پسرش نمی توانست یک اندیشمند معمولی بشود چه رسد به پوپر.
آخر میدانید فراموش کردم که اینجا ایران است و وضع ما را از همین نمایشگاه رفتن ها می توان فهمید. کاری هم به بحث های سیاسی ندارم که مثلا :وای...... امان ...... کشتند ..... و هزار داد و قال دیگر.

 

نه بی توجه نیستم

این روزها اتفاقات چنان با سرعت می آیند و می گذرند که تصور می کنم حتی اگر یک روزنامه ۳۲ صفحه ای داشتم و زمان هم به غایت فراخ بازهم کم بود برای وقایع نگاری اینروزها. ماجرای فوتبال زنان و مشاور احمدی نژاد ، پرونده انرژی هسته ای و ماجرا های جذاب حاشیه ایش،مجادله مراجع و احمدی نژاد و .....
     این همه اتفاق و حضور کم رنگ من در این وبلاگ بی تردید نوعی بی توجهی تلقی می شود.