کدام راه نجات؟؟؟؟؟؟

مثل غریبه ای که دور افتاده باشد از خانه من در این خانه کوچک که از رنگهای تیره پر است اسیرم. مثل کسی که راه خود را گم کرده و تنها مامن اش همین چند خطی است که از سر بی حوصلگی و  دل گرفتگی نوشته می شود . چقدر دلم برای شعر های محمد الماغوت تنگ شده که غریب ترین شاعر دنیاست. در این روزهای پر از بی حوصلگی آیا راهی برای زیستن و شادمانه زیستن هست؟ مرا نجات بده از این رخوت ای الهه شعر!!!!!!

این فوتبال لعنتی

این فوتبال چیز عجیبی است.تمام زندگی همه ما را در بر گرفته است.
من هم برای خودم می نویسم نه برای فوتبال نه حتی برای کسانی که عمیقا غمگین شده اند.
نه.هیچکدام نجاتمان نداد.نه فریاد های ما به هنگامی که "خطیبی"به سمت دروازه پرتقال خیز بر داشت نه هنگامی که ضربه "آندو"به تیر دروازه اصابت کرد. حتی جادوگر خفته هم نتوانست کاری بکند.
در تمام لحظات بازی من فکر می کردم که ما چه کرده ایم که توقع داریم با یک بازی خوب همه را مبهوت کنیم.
مگر ما مرکز ثقل جهانیم که این گونه به آب و آتش می زنیم که مثلا برنده شویم.
واقعیت این است که فوتبال ما هم به مانند همه چیز ما ست و توقعی نباید از آن داشت. ما از داشتن طبیعی ترین حقوق انسانی بی بهره ایم و سخن از "انرژی هسته ای حق مسلم ماست " می گوئیم.
جام جهانی برای ما بسیار بزرگ است.ما هنوز در ایفای ابتدائی ترین خواسته های خود نا توانیم اما زبان برای رجز خوانی داریم.
ما باید بارها و بارها شکست بخوریم و اتفاقا افسرده شویم تا بهتر بتواهنیم خود را بشناسیم.

یک خبر فوری



روزنامه ایران توقیف شد.بعد از انتشار یک کاریکاتور تحریک آمیز در این روزنامه مردم تبریز اعتراض گسترده ای کردند.هیات نظارت بر مطبوعات در جلسه فوق العاده ای تصمیم  به توقیف موقت این روزنامه گرفت.

آینده نگران کننده است

من از مدتها پیش منتظر این اتفاقی که دیروز افتاد بودم. اینکه ناگهان عده ای تفنگ بدست در ابتدا به جان مردم بیفتند و پس از چندی هم به جان مسئولان. اگر تا دیروز این روند به کندی به پیش می رفته از این به بعد یه شدت تند و تندتر می شود. متاسفانه تابو شکسته شده است هر روز باید منتظر اتفاق جدیدی باشیم.

نه بی توجه نیستم

این روزها اتفاقات چنان با سرعت می آیند و می گذرند که تصور می کنم حتی اگر یک روزنامه ۳۲ صفحه ای داشتم و زمان هم به غایت فراخ بازهم کم بود برای وقایع نگاری اینروزها. ماجرای فوتبال زنان و مشاور احمدی نژاد ، پرونده انرژی هسته ای و ماجرا های جذاب حاشیه ایش،مجادله مراجع و احمدی نژاد و .....
     این همه اتفاق و حضور کم رنگ من در این وبلاگ بی تردید نوعی بی توجهی تلقی می شود.

بلاخره وبلاگ اختصاصی من راه افتاده است. از این پس می توانید مرا در آنجا پیدا کنید.مانی راد

اجبار برای تکرار تاریخ

 درک این واقیت شاید تلخ باشد اگر بدانیم آخرین کورسویی که قرار بود ما را در برابر هجمه های ناهنگام و گاه غافلگیر کننده نظامیان مصون بدارد ، در این روزها در ازدحامی از یاس و ناامیدی خاموش می شود.گیرم تنها بهانه حذف"قانون حفظ حریم خصوصی افراد جامعه" از زبان کریمی راد وزیر دادگستری تکراری بودن دانسته شود. اگرچه تا پیش از این هم هیچگونه مصونیتی در برابر تهاجم نیرو های متعدد نداشتیم اما پیمودن راه پر فراز نشیبی که ما را به این قله نه چندان آج رسانده بود، وقتی به زور تحمل مصائب باشد دیدن بچه ای ناقص بسیار درد آور است. انگار باید دوباره این مسیر رفته را دوباره بپیمائیم و دم بر نیاوریم.انگار برای راحت بودن در خانه خود دوباره قرار است از جاده پر فراز و نشیب تحولات اجتماعی بگذریم و معلوم نیست که در کجای تاریخ دوباره به این نقطه برسیم.
تاریخ را ببین که چه تکرار می شود.

دوباره روزهایی دلگیر

دوباره سالی نو را آغاز کردیم و آنقدر در آن به این در و آن در می زنیم تا این سال هم که بویی از تازگی ندارد کهنه شود و تقریبا یازده ماه دیگر وقتی به هم می رسیم بگوئیم سال نو مبارک.
معلوم نیست که چه چیز اینروزها زیباست تا با لبخندی ساختگی بگوئیم "سال نو" یا چه روزهای خوبی"و...واقعیت اینست که من تا یک دل سیر نخندم نه در مورد اینروزهای غمگین و نه در مورد هیچ اتفاقی نمی توانم احساسی داشته باشم.تازه این وبلاگ هم با وجود زندگی یک ماهه برایم خسته کننده شده.فقط همین

 

آخرین لحظات سال 84 در کنار همکاران

اینم بچه های تحریریه

در آخرین ساعتهای روز ۲۸ اسفند ماه بلاخره تونستیم حقوق هامون رو بگیریم.به خاطر همینه که بچه ها لبخند زنان آخرین ساعتهای ۸۴ را در کنار هم گذراندن.

این فقط یک درددل ساده است

بلاخره این سال تمام شد.اگرچه پر بود از ناخوشی ها و سختی ها. پر بود از اتفاقات بسیار بد.حالا با نگاهی امیدوار به آینده آغاز میکنیم و سال آینده را سالی پر از امید میدانیم و.......
دور سفره هفت سین نشستن و چشم به ماهی درون تنگ داشتن،یا زمزمه یا حول بر لب، شوق آغاز دیگر در دل پروراندن،همه و همه تنها بهانه ای است که میتوان با آن بهاری را آغاز کرد که هیچ کس از زمستان اش خبری ندارد. تمام این کارها هم فقط به خاطر این است شاید که سالی بهتر از گذشته داشته باشیم.
ما بسیار بی دفاعیم. دیوار نازک امنیت ما بسیار شکننده تر از آنست که با یک زمزمه در اول هر سال یا نشستن در کنار سفره هفت سین مستحکم شود.مابسیار بیشتر از آنچه که به نظر می رسد آسیب پذیریم.این وضعیت ما روزنامه نگارانی است که بیشتر شبیه یک مشت پرنده مهاجریم.
حالا چه فرق می کند که در کنار سفره هفت سین بنشینیم و هی زل بزنیم به ماهی های قرمز کوچولو.

یادش گرامی

 

شاید این آخرین یادداشت امسال باشد. فقط علاوه بر رخوت این روزها که در همه جا دیده می شود یادی از گذشته چندان بد نیست. بزرگ مردی که در تاریخ این سرزمین مثل خورشیدی می درخشد و ورای تمام نامها و حزب ها و جبهه ها فروزان است.دکتر محمد مصدق.شاید قبل از تبریک سال نو باید با تبریک ملی شدن صنعت نفت که حاصل زحمات اوست این روزها را زیبا کرد.

من به دنیا اومدم

چقدر تولد خوب است. مثل یک نوزاد چشم باز کنی و با حیرت اطرافت را ببینی.اگر در این به دنیا آمدن هم تنها باشی تقریبا یک فاجعه است.اما حالا که من چشم باز کردم و قدم به دنیای blogfa  گذاشتم اندکی جرئت پیدا کردم.اخر می دانید آزاده که خودش حدودا شش ماهی هست که در آن پرسه میزند و به تعبیر من دیگر یک جوری پیر این وب است دستم را گرفت و آورد به اینجا.من هم حالا دیگر حیران نیستم.به لطف او راه رفتن را یاد گرفته ام.

وخیلی خوشحالم که تولد من با بهار ۸۵ تقریبا همزمان است.راستش فرزند بهار بودن خیلی حال میدهد.آنهم در این روز های بی نهایت زمستانی..........