بادبادک باز یک رمان شکوهمند و فیلمی ستودنی

دیشب بلاخره توانستم فیلم«بابادک باز» را ببینم. رمانش را چندی پیش خوانده بودم. همانطور که فکر می کردم شکوهمند بود. فیلمی وفادار به رمان اصلی که اتفاقا بسیار تاثیر گذار بود. اگر خالد حسینی نویسنده این رمان، بادبادک باز را به زبان فارسی می نوشت بی اغراق شاهکار ادبی زبان فارسی خلق می شد. اما متاسفانه این رمان هم به مانند تمام رمان های بزرگ به زبان انگلیسی نوشته شده و در زمره رمان فارسی قلمداد نمی شود.
افغانستانِ رمان خالد حسینی، افغانستان واقعی است و حسن و در ادامه پسرش سهراب نماد این کشور. شخصی که در انتهای رمان به آمریکا برده می شود و در نهایت نجات پیدا می کند. این رمان به مانند تمام آثار انگلو امریکن، آمریکا را نماد آزادی و مظهر تمدن می داند که راه نجات همه انسان  آمریکایی شدن است.
بادبادک باز زیباست. هم رمانش هم فیلم اش. عجیب اینکه بازیگر نقش پدر، همایون ارشادی بازیگر ایرانی است. این نکته برایم بسیار جالب بود.

بوی مرگ می دهی انگار

نه بوی باران، نه بوی شالیزارها که وحشی اند، نه حتی بوی نمناک دریا در تو نیست. تو تهی شده ای. درست مثل کالبدی که خالی از زندگی است. اینجا شهر من نیست. من چقدر از تو دورم. هنگامی که باز می گردم و زیر باران های همیشه ات که مثل همیشه نیست قدم می زنم. نه. هیچ چیز تو را نمی زداید از این مردگی. نه خاطرات رنگ و رو رفته دوردست ها و نه چهرها و آدمهایی که در پیاده روهایت قدم می زنند بدون آنکه اندکی از زندگی در وجودشان دمیده شده باشد.
این سکوت لعنتی این سرزمین نفرین شده را چه کسی پس خواهد زد؟ بوی نا می دهی. بوی مردگی. و من چه اندازه از تو دورم.
بگذار آن خاطرات شیرین گذشته را دوباره مرور کنم. بدون آنکه رنگی از امروز به آن بزنم.
این نوشته تقصیر من نیست. این نوشته سکوتی بود که یاسین آنرا از گلویم بیرون کشید و بر این صفحه نوشت. این نوشته زجری است که من در خیابان های تهی این شهر کشیدیم.

چقدر راه رفتن و رفتن و رفتن

این کوچه که انتهایی ندارد برای رفتن و رفتن و بازنگشتن. این کوچه که فقط یک کوچه است. چرا اینهمه راه رفتن و قدم زدن و به جایی نرسیدن. نه درختی، نه شاخی و نه حتی سبزه ای. این کوچه فقط یک کوچه است که انتها ندارد برای رفتن.
*
دیروز صبح از خواب برخاستم. مثل هر روز صبح شوق خوردن نسکافه از تخت هل ام داد پائین. همان اول صبح دوش گرفتم و لباس پوشیدم. در کوچه به هیچ چیز نگاه نکردم. نه درخت ترکه ی دم در و نه به یخ های ریز و درشت که به آرامی آب می شد. بعد از ۳۰ دقیقه سر کار بودم. دوباره همان شوخی ها و خنده ها و کار و کار و کار. ساعت ۹ مثل هر شب دوباره راه افتادم خانه. گرمای مطبوع شومینه و شامی که سرد می شود بی آنکه به آن لب بزنی و به هوای یک فیلم خوب پرسه زدن در تلویزیون. مثل همیشه مجبور می شوی به آرشیو خودت رجوع کنی و فیلمی خوب ببینی.
فردا هم همین طور
پس فردا هم همین طور
ماه ها به همین شیوه
و یک راه بی پایان خسته کننده را رفتن چقدر زجر آور است.
***
این کوچه که انتهایی ندارد برای رفتن و رفتن و بازنگشتن.
زندگی من چقدر شبیه همه کوچه های این شهر غبار گرفته لعنتی هستند. کوچه هایی بی روزن که فقط برای رفتن ساخته شده اند نه لحظه ای درنگ کردن و زل زدن به پنجره پر از آفتاب آن روبرو.