ما فراموش شده ایم

یکی از دوستان کتابی نوشته به نام حکمرانان گیلان. این کتاب ماجرای حکومت گیلان، سرزمین مادری ام است. در واقع گیلان در طول کمتر از ۱۸۰ سال در حدود ۹۷ حاکم عوض کرده است.
اما نکته جالب و بسیار مهم این است که هر دوسال یک بار و یا حتی کمتر، کسی از آنسوی کوه ها با لشکری آماده به گیلان یورش می آورد و طی یک جنگ و جدل به حکومت می رسید. هیچ گاه حاکم این منطقه هم در دوران های زندیه و قاجاریه بدون خونریزی مسند خود را از دست نداد. 
جالب است. سرنوشتی که بر ما گذشت بسیار تامل برانگیز است. هر سال جنگ بود و خونریزی. این تنها مختص به گیلان نیست. بلکه به تمام کشور مرتبط است. به تعبیری ما هر بار به قعر تاریخ پرتاب شدیم. هر بار با یورشی خود را در انتهای تمدن یافتم و دوباره خود را ساختیم و دوباره همان اتفاق بر ما رفت که قبلا. سرنوشت قومی که امروزه نیز در یورش بی مهار بی توجهی فراموش می شوند و به رغم داشتن استعدادهای بسیار هنوز صدایی ندارد.
انگار ما فراموش شده ایم. انگار ما سال هاست از یاد رفته ایم. تنها گاهی در شوخی ها دوستانه و جک های مردم قوممان را باز می یابد.
اگر کسی نداند، فکر می کند که من چقدر ناسیونالیست هستم!!!!!!!!!!!

یوزپلنگانی که با من دویده اند

امروز برای چندمین بار کتاب«یوزپلنگانی که با من دویده اند» را خواندم. دوباره همان اتفاقی افتاد که چند سال پیش. تصاویر و توصیف های بی بدیل این کتاب هوش از سرم برد. بیژن نجدی در حالی این داستان ها را نوشت که خود احساس می کرد که چندان خوب نیستند. آن گونه که شمس لنگرودی می گوید اگر او نبود شاید تعدادی از آثارش از جمله «سپرده به زمین» به کلی از بین می رفت.
شمس داستان جالبی را تعریف می کند. شبی او مهمان بیژن نجدی بود. تعدادی از دوستان بیژن هم بودند. نجدی داستان «سپرده به زمین» را که تازه نوشته بود در آن جمع می خواند. همه از او انتقاد می کنند و می گویند که این داستان، چندان ارزش ادبی ندارد. بلاخره در این میان شمس به او می گوید که این داستان شاهکار است و خودش هم ترتیب انتشار کتاب توسط نشر مر کز را می دهد.
و حالا وقتی یوزپلنگان را مطالعه می کنیم متوجه می شویم که این داستان تا چه اندازه زیباست. من البته هیچ کدام از کارهای بیژن را به اندازه «تاریکی در پوتین» دوست ندارم. این داستان یکی از زیباترین کارهای اوست.
فقط کافی است به یاد داشته باشید که در جایی بیژن نجدی نوشته است:
مگر آدم می تواند چشم هایش را ته رودخانه باز کند؟ آنجا تاریک نیست؟ گیاه ندارد؟  ماهی چطور؟ از آن زیر می شود آسمان را دید که حتما آبی نیست. ته آب چطور می شود فهمید که امروز چند شنبه است؟ نباید صداهای زیادی داشته باشد. آنجا گوش های آدم پر مورچه نمی شود و کرم ها و مارمولک ها توی دهان آدم وول نمی خورند. زیر سقفی با گچ بری های آب، در اتاق هایی با دیوارهای آب، هیچکس نمی تواند بفهمد که دیگری دارد گریه می کند.
از بیژن نجدی ممنونم که روزهای زیبای بسیاری را به ما هدیه کرده است.

رضا ولی زاده؛ یک قدم تا آزادی

رضا ولی زاده روز شنبه با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد می شود. از قضا قیمت آزادی رضا با قیمت سگ های محافظ ریاست جمهوری چندان تفاوتی ندارد. جالب است. جرم او اینست که گفت: محافظان رئیس جمهور برای اجرای دقیق عملیات چک و خنثی ۴ سگ خریده اند که قیمت هر کدام ۱۵ هزار دلار است.
از سویی امروز صبح تعدادی از دوستانش به دادسرای مرکزی میدان ارگ رفته و او را دیدند. البته او از وضعیت خود راضی بود و گفته بود که هیچ آزار و اذیتی نشده است. به دستور قاضی پرونده(.....) کامپیوتر شخصی او به منظور تفتیش و بررسی به دادگاه برده شد. هنوز از حکم صادره خبری در دست نیست. اما همین که او روز شنبه دوباره به سراغ بازنگار بیاید خیلی خوشحال کننده است.

رضا ولی زاده هم بازداشت شد

باز هم رضا خبر ساز شد. اما اینبار نه به خاطر نامه نوشتن به یکی از مدیران دولتی و متهم کردنش. نه اینبار به خاطر یادداشت های زیبایش در ایستگاه. بلکه به خاطر یک خبر. او مجرم است. به خاطر اینکه در جایی نوشته محافظان رئیس جمهور مبلغ ۶۰۰ هزار دلاری برای خرید سگ نگهبان اختصاص داده اند. او اینبار برای انتشار این خبر که در کوران نمایشگاه مطبوعات منتشر شده بازداشت شده است.
اما اینبار او خیلی بدتر از دفعات گذشته خبر ساز شد. طوری که همه را نگران کرد.
خیلی حالم گرفته است.

سل تی تی هم آمد



نمي‌دانم بگويم خواهر يا برادر دوقلو اين وبلاگ هم به دنيا آمد. ياسر مدت‌ها بود اين ايده را دنبال مي‌كرد. خوشبختانه خيلي زودتر از آنچه كه تصور مي‌شد سل تي تي به دنیا آمد. نباید تلاش های یاسر را در این ماجرا ندیده گرفت. در هر صورت بوی لنگرود را توی این دنیای مجازی استشمام کردن خیلی حال می دهد.
لنگرود با آن کوچه پس کوچه های همیشه خیس و بارانی و بوی نای تند در خانه هایش. لنگرود خیلی دوست داشتنی است اگر از آن فرسنگ ها دور باشی.