و بازهم  از سال های دور

نمی توانم این روزهایم را با این شعرها شروع نکنم.

چه اوراق تا خورده ی این روزها
چه نامه هایی که در باد خوانده ای
همیشه چیزهایی که باشی / هست

نه آسمان همیشه بارانی نگرانمان می کند
نه درازای تمام این خیابان ها

تنها
بگذار بپرسم
چرا چشمهای شعله ورت گرمم نمی کند؟

شعر/ خیابان/ نگرانی
یک بار موهای تو بر پیشانی
یک بار استکانی چای بر میز

همیشه چیزهایی هست.........

چند خطی از سال های دور

می توانم تو را پهن کنم بر شن های ساحل و
                                               آب کوبه های پیاپی
می توانم تصویرت کنم
به هیات وطنی در تاراج
یا به شکل بمب های شیمیایی
که دوست نداشته ام هرگز
می توانم سرت داد بکشم
و مانند دیوانه های بسیار دیوانه
از خانه بیرونت بیاندازم
همه این ها را می توانم اگر که بخواهم
فقط نمی دانم
به ته سیگار ها
پنجره ناگشوده این روزها
و شیرین و فرهاد قالی چه پاسخی بدهم