در حالیکه در پارک لاله نشسته ای از سکوت و خلوت آن لذت می بری با ولع کتاب روی دستت را می خوانی نا گهان یک پیام کوتاه تلفنی همیه چیز را دگرگون می کند و بر آرامش لذیذت شخم می زند "شرق تعطیل شد" فقط همین.
چند ساعت بعد چهره نگران پژمان راهبر در تحریریه روزنامه همشهری قطعیت این خبر را تایید می کند. بلافاصله به فکر روزی در تیرماه می افتی که برای اولین بار در حوالی میدان آرژانتین مهران کرمی را دیدی. اگرچه آنروز شرق تازه هشت شماره منتشر نکرده بود و هنوز جا باز نکرده بود اما می توانستی آینده آن را ببینی. حالا بعد از گذشت تقریبا سه سال از آن تاریخ متوجه می شوی که انگار هیچ چیز در این دنیا قابل اعتماد نیست. در واقع من ناراحت نیستم که چرا شرق تعطیل شده است. اینکه آیا از این به بعد چه کسی روشنگری خواهد کرد؟ یا.....
من تنها نگران عده ای هستم که برای گذران روزهای خود دچار مشکل شده اند. من تهنا نگران همکارانم هستم.