اگرچه باره داستان «تمبر» مجموعه« من قاتل پسرتان هستم» را خواندم  اما هر بار که آن را می خوانم وسوسه ای عجیب مرا به دوباره خواندن آن می کشاند و پس از هربار خواندن دوباره همین ماجرای تکراری. به تعبیر من این داستان چیزی در درون خود دارد. واقعیتی که کابوس وار بر نسل پیش از من گذشت و امروزه ما را به حیرتی باور نکردنی می اندازد. هر چند تمامی داستان های این مجموعه از زخمهای عمیقی که در طول سالهای گذشته بر این سرزمین و مردمان آن گذشت سخن می گوید و بی رحمانه بخشی از آنها را پیش رویمان می گذارد اما واقعیتی که نمی توان به آن بی اعتنا بود در تاریخ نه چندان دور ما پرسه می زند. واقعیتی که شاید هیچگاه تا به این اندازه بی رحمانه رقم نخورده و رنجورمان نکرده است.
این تنها بخشی از آن چیزی است در طول سالهای گذشته بر این سرزمین رفته است. و این پرسش که اگر روزگاری نویسندگان این کشور جرئتی بیابند و به دور از سایه هراس آور سانسور و وحشت به نوشتن در آیند آیا آنچه که نوشته می شود بهتر از این خواهد بود؟
ماجرای ادریس ها شاید در این سرزمین سالهاست که تکرار می شود و هنوز سر پایانی یافتن ندارد. و یا شاید تمام آنچه که بر ما و نسلهای پیش از ما رفته «رویایی» بیش نبوده است.